گویا تو را دیدم
در خواب...
بیداری...
نمیدانم...
اما تو را دیدم
مثل نگاه بیقرارم
مثل کف دستم
مثل صدایم
واقعی بودی.
......................
من خواب بودم
هی پلک چشمم میپرید و باورم دیوانگی میکرد
دستان تو در دستهایم بود
گویی گلی را چیده باشد، بیصدا پروانگی میکرد
من شعر مینوشیدم از گنجشک لبهایت
گنجشک لبهایت برایم
کار یک عالم شراب خانگی میکرد.
گویا تو را دیدم
اما تو مال یک زمان دیگری بودی
رفتی
از دامنم برچیده شد غوغای گرمایت
از صورتم گرمای لبهایت
دیگر نمیبینم تو را
چشمانم از بیخوابی شبها سیاهی میرود
در چاه تاریکم
پروازهایی مرده مدفون میشود
شاید فرو بلعیدم این شب را
شاید به چاه انداختم خود را
با بالهای کندهام
بی تو
در این هوای یخ زده
من یک نفس آهم
بی تو
هر روز مثل مردن یک عمر کوتاهم
بی تو
من اشتباهی زندهام، بی تو.
|